الشيخ البهائي العاملي (مترجم: على بن طيفور بسطامى)
مقدمه 88
منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح (فارسى)
به خدا صادق باشى خواه در لفظ محبّ خوانده شوى و خواه عاشق . در « امالى » صدوق به اسنادش روايت شده است عن المفضّل قال : سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن العشق ، قال : قلوب خلت عن ذكر اللَّه فأذاقها اللَّه حبّ غيره . بديهى است كه اين حديث در مذمّت عشق نفسانى غير عفيف است ، و سخن در عشق حقيقى با خدا است و اطلاق عاشق و معشوق بر حق سبحانه هيچ گونه خطاب خلاف ادب نيست علاوه اينكه اجازهء روايى را هم نقل كردهايم . مرحوم فيض صاحب « وافى » و « صافى » در رسالهء « گلزار قدس » نيز در اين مقام همين بيان را دارد و خلاصهء آن اينكه گويد : « و امّا آنچه گروهى از قاصران گمان كردهاند كه نسبت عشق و محبّت به جناب الهى روا نيست از جمود طبع ناشى شده و بناى آن بر قصور است از شناختن جناب الهى ، و معنى عشق نيست مگر فرط محبّت و استيلاى آن كه در قرآن مجيد از آن به شدّت حبّ تعبير شده چنان كه مىفرمايد : وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ . داستان نصل با امير المؤمنين عليه السّلام را كه از « انوار » سيّد جزائرى نقل كردهايم ، عارف جامى نيكو به نظم درآورده است و آن را شيخ بهائى در دفتر چهارم « كشكول » نقل كرده است ( ص 412 ط 1 ) : شير خدا شاه ولايت على * صيقلى شرك خفىّ و جلى روز احد چون صف هيجا گرفت * تير مخالف به تنش جا گرفت غنچهء پيكان به گل او نهفت * صد گل محنت ز گل او شكفت روى عبادت سوى محراب كرد * پشت به درد سر اصحاب كرد خنجر الماس چو بند آختند * چاك به تن چون گلش انداختند غرقه به خون غنچهء زنگار گون * آمد از آن گلشن احسان برون گل گل خونش به مصلّى چكيد * گشت چو فارغ ز نماز آن بديد اين همه گل چيست ته پاى من * ساخته گلزار مصلّاى من